تبليغاتX
بر بال بوریا
بخاطر خرمشهر....
به دروازه های شهر که می رسی طنین الله و اکبر جهان آرا از بامهای بلند شهر گوشت را نوازش می دهد. وارد شهر که میشوی نخلهای به قامت ایسناده تکریم گویان حضور تواند و دراین بین نخلهایی تا کمر خم شده اند که تو زخمهای عمیق تنش را شاهد نباشی. شرمنده ی نخلها و دیوارهای شهر میشوی .سکوتی حزن انگیزفریادی در نگاهت میشوند و تو مبخواهی تمام بغضهای ایستاده پشت پلکت را حلقه ی ایستادگی شهر کنی اما غربتش ویرانه های دلت را سیراب می کند .آه جگر سوزت را میخواهی سنگفرش خیابانهایش کنی ام، اما تو چقدر شرمنده ی شهدای خرمشهری.... دلت یادآور جمله ای است از رهبر فرزانهرمان که نقش بند بنرهای عظیمی است که بر جای جای خوزستان آزین بندی شده است" مردم خوزستان دین خود را به اسلام ادا کرده اند " وتو پای همان جمله اشکت را روانه میکنی. شهر با همه ی عظمتش التماسی شده تا تو به یاد آوری که روزی خرمشهر ، خونین شهر بود و تو چقدر دوست داری که خرمشهر را دوباره " خونین شهر"!!! وچقدر خدای خود را شاکری که جهان آرایی نیسترکه خرمشهر،شهر خون و قیام،شهر ایستاده در مقابل جهان خوران را اینگونه نظاره گر باشد. حسین فهمیده ای نیست که بخاطر ایستادگی شهر خود را زیر مظلومیت سهر فنا کند. خوشحالی که امثال بهنام ها نیستند که جانشان را سپر بازسازی و آبادانی خرمشهر کند!!!!!و چه خوش کوچیدند پرستوهای خونین بال خرمشهر از دیار تعلقات به سرای باقیات. وارد شهر که میشوی ناخواسته زیر لب زمزمهدمی کنی " ممد نبودی ببینیرشهر آزاد گشته خون یارانت پر ثمر گردیده..." و تو آن لحظه چقدر شرمنده ی جهان آرا میشوی... آمده ای نظاره گر شهری شوی که خدا آزادش نموده، چه امدادهایی که جمع شدند تا خونین شهر خرمشهر شود چه دستها و سرهایی به نیزه کشیده شدند، چه طفلانی که قنداقه هایشان معطر به خونشان شد، چه مادرانی که سپر فرزندان خود شدند ، چه رقیه ایی که کنار خرابه ها جان سپردند و چه سردارانی بی سر..... و تو افسوس میخوری که چرا " خونین شهر " "خرمشهر " شد!!!!!!! آخر وارد مسجد با عظمتش که میشوی یادوآر شور و نشاط ملتی است آزاده که برایش جانها داده اند و خونبهای اشکهای خشکیده بر چشمان سرمه کشیده ی نو عروسانی است که دامادشان برای ملت کوچیدند اما اشکت گواهی است بر مظلومیت خرمشهر همیشه قهرمان... چه بگویمت خرمشهر که ای کاش هرگز اینگونه مظلوم نمی دیدمت اینگونه نمی سرودمت ،چه آرام و مظلومانه در گوشه ای از این سرزمین در جوار مردمی مظلوم و آزاده آرمیده ای.... و چه خوش گفت آن عزیز اهل دلی که " مظلومیت هنر جنوبی هاست ". کنار حوض کوچکی که شلنگ آبی شاهراه باریکی از زلال آبیچ شده تا آن بزرگ مرد دیروز خرمشهری با لباسهای محلی اش با تنی رنجور و زخم خورده از زمانه ی استقامت و روزگار بازسازی ایستاده تا دستهایش را در گرمای خرمشهر خنک کند ، دلش که آرام تمی گیرد عطشش شاید فرو نشیند..... و تو ای خرمشهر چقدر مظلومانه در جوار مردمی مظلومتر ایستاده ای که در قبال محرومیت دم نمی زنند. آجر به آجر، خیابان به خیابان و کوچه به کوچه ات آوای غم دارد و نی لبک غم می نوازد. و تو طعنه زنان به خود می گویی خرمشهر با مردمش دین خود را به اسلام ادا کرده اما تو چه؟؟؟؟ آیا دین خود را به مردم خرمشهر ادا کرده ای؟ آیا حق مردم خرمشهر همیشه قهرمان فقر است و محرومیت؟.... من از دیار باکری ام تمام قامت فریاد شده ام ، در کوچه هایش قدم زده ام نمک گیر مردم خرمشهرم از دیار باکری ام می خواهم به مردم دلیر ایران بگویم خرمشهر را خدا آزاد کرده بازسازی اش را که تقبل می کند؟؟؟؟؟ آمده ام تا بگویم آیا جهان آرای دیگری هست که خرمشهر را " خرم شهر " کند؟ محرومیت و مظلومیت حق مردم خرمشهر نیست ، آنها دیروز جان و مال و خانه و فرزندان خویش را به پای ایستادگی تک تک ما گذاشتند بی منت هم ایستادند ما برای زخم های مردم خرمشهر مرهم چه داریم؟! ما برای نخلهای سوخته از دلتنگی جهان آرا چه آورده ایم؟! هرسال که میگذرد خرمشهر زیر چکمه های فقر و محرومیت کمر خم می کند آیا حق مردم خرمشهر این است؟! اگر امروز حاج احمد متوسلیان برگردد و خرمشهر ، خونین شهر رااینگونه ببیند تاب ماندن خواهد داشت؟! اگر آوینی برگردد و قبرستان خرمشهر را زیر انبوهی از آب مدفون ببیند می تواند قلم و دوربین به دست از کوچه های استقامت خرمشهر برایمان نوحه سرایی کند؟! اگر خدا بگوید دین مردم خرمشهر را که ادا کرده چه بگوییم؟ اصلا چه داریم که بگوییم؟؟؟ کاش ای کاش های من به گوش جهان آراهایی برسد که خرمشهر را " خرم شهر " کنند و مردم مظلومش را یاری..... کجاست جهان آرا؟! کجاست سینه ی سپر شده ی حسین فهمیده ؟! کجاست قامت خم شده ی بهنام؟! هل من ناصر ینصرنی ......
+ نوشته شـــده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعــت13:17 تــوسط محمدرضا خاکسار |
تقدیر و تشکر...
سلام به همه ی دوستان عزیزی که تو این مدت چند ماهی که نبودیم منت گذاشتند و به ما سرزدند امیدواریم سال جدید رو با خوشی و خرمی شروع کرده باشید و سرانجام خوبی داشته باشید به زودی با اولین پست با عنوان "بخاطر خرمشهر" برمیگریم ...
+ نوشته شـــده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعــت22:38 تــوسط محمدرضا خاکسار |
بلند نشید جلوی پای من
 فرمانده های گردان گوش تا گوش نشسته بودند . آمد تو ، همه مان بلند شدیم. سرخ شد، گفت « بلند نشید جلوی پای من». گفتیم « حاجی ! خواهش می کنیم. اختیار داری. بفرمایید بالا.»

 باز جلسه بود. ایستاده بود برون سنگر ، می گفت« نمی آم. شماها بلند می شید.» قول دادیم بلند نشویم.


+ نوشته شـــده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعــت16:37 تــوسط محمدرضا خاکسار |
داد زد «حسين؟ حسين خرازى؟»

ما رو به خط كردند. از اول صف يكى يكى اسم و مشخصات مى پرسيدند، مى آمدند جلو.

نوبت من شد. اسمم را گفتم. مترجم پرسيد «مال كدوم لشكرى؟»

گفتم «لشكر امام حسين».

افسر عراقى يك دفعه پريد. موهايم را گرفت به طرف خودش كشيد.

داد زد «حسين؟ حسين خرازى؟»

چشم هاش انگار دو تا گلوله ى آتش; سرم را انداختم پايين، گفتم «نه.»

+ نوشته شـــده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعــت12:20 تــوسط محمدرضا خاکسار |
حسين مى خواى شهيد شى يا نه؟

آتش عراقى ها سبك تر شده بود. نشست توى

يك سنگر، تكيه داد. من هم نشستم كنارش.

گفت «توى عمليات خيبر، دستم كه قطع شده بود،

يكى گفت حسين مى خواى شهيد شى يا نه. ح

س مى كردم هر جوابى بدم همون مى شه. ياد

بچه ها افتادم، ياد عمليات. فكر كردم وقتش نيست

حالا، گفتم نه. چشم باز كردم ديدم يكى داره ز

خممو مى بنده.»

اشك هايش جارى شد. بلند شد رفت لبِ آب. گفت

«چند نفر رو بردار، برو كمك بچه هاى امدادگر.»



+ نوشته شـــده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعــت12:32 تــوسط محمدرضا خاکسار |
از سرشب شوخيش گرفته بود
 

گفتم «يادتون نره ها! من رو نديده ين، نمى دونين كجام.»

رفتم توى كيسه خواب; سر و ته.

از سرشب شوخيش گرفته بود. بى سيم مى زد، از خواب بيدارم مى كرد; از خوابِ بعدِ چند شب بيدارى. مى پرسيد «خُب! حالت خوب هست؟» بعد مى گفت «برو بگير بخواب» حالا هم كه پيك فرستاده بود.



 

+ نوشته شـــده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعــت22:46 تــوسط محمدرضا خاکسار |
پايم را بوسيد. گفت «به خدا سپردمتون.»
 

نصفه شب، چشم چشم را نمى ديد; سوار تانك، وسط دشت.

كنار برجك نشسته بودم. ديدم يكى پياده مى آيد. به تانكها

نزديك مى شد، دور مى شد. سمت ما هم آمد. دستش را

دورِ پايم حلقه كرد.

پايم را بوسيد. گفت «به خدا سپردمتون.»

گفتم «حاج حسين؟»

گفت «هيس! اسم نيار.»

رفت طرف تانك بعدى.








+ نوشته شـــده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعــت21:42 تــوسط محمدرضا خاکسار |
قبلاً حرف گوش مى كردى ...
قبل از عمليات قرآن كه مى خوانديم، حاجى گريه مى كرد. دوست داشت.

بعد از كربلاى چهار هم قرآن خوانديم و حاجى گريه كرد; بيش تر از دفعه هاى قبل. خيلى بيشتر.

اين آخرها زياد بحث مى كردم باهاش. قبلاً نه. گفته بود گردان را براى عمليات حاضر كن، خودت برگرد عقب. گردان را آماده كردم. خودم نرفتم. بهش گفته بودند.

گفتند حاجى كارت دارد.تا من را ديد، گفت «تو چه ت شده؟ قبلاً حرف گوش مى كردى.»

ته دلم خالى شد.

گفتم «حاجى!»

گفت «جانم!»

گفت «از من راضى هستى؟ته دلت ها؟»

گفت «اين چه حرفيه؟ نباشم؟» رويش را برگردانده بود.

برگشتم اصفهان. ديگر نديدمش، هيچ وقت.

+ نوشته شـــده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعــت16:2 تــوسط محمدرضا خاکسار |
دست من یک ترکش بزرگ خورده قطع شده ...

گفتند حسین خرازی را آورده اند بیمارستان. رفتم عیادت . از

تخت پایین آمد و بغلم کرد.گفت : دستت چی شده؟

دستم شکسته بود. گچ گرفته بودمش. گفتم هیچی حاج آقا!

یه ترکش کوچیک خورده شکشته.

خندید. گفت : « چه خوب ! دست من یک ترکش بزرگ خورده

قطع شده .»






+ نوشته شـــده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعــت22:42 تــوسط محمدرضا خاکسار |
شما كى شيرينى تولد بچه تون رو مى آريد؟



يكى از بچه ها شيرينى تولد بچه اش را آورده بود.

تعارف كرديم حاجى يكى برداشت.

گفتم «خب حاجى. شما كى شيرينى تولد

بچه تون رو مى آريد؟»

گفت «من نمى بينمش كه شيرينى هم بيارم.»





+ نوشته شـــده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعــت20:34 تــوسط محمدرضا خاکسار |
چه قدر مظلوم شده اى حاجى

نشسته بود، زانوهايش را گرفته بود توى بغلش.

هيچ وقت اين طورى نديده بودمش; ساكت شده بود.

ناراحت بودم. دلم

مى خواست مثل هميشه باشد;

وقتى مى ديديمش غصه هامان از يادمان مى رفت.

گفتم «چه قدر مظلوم شده اى حاجى.»

سرش را برگرداند، فقط لبخند زد.



  

+ نوشته شـــده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعــت23:42 تــوسط محمدرضا خاکسار |
داد زد «حسين؟ حسين خرازى؟»

ما رو به خط كردند. از اول صف يكى يكى اسم و

مشخصات مى پرسيدند، مى آمدند جلو.

نوبت من شد. اسمم را گفتم. مترجم پرسيد «

مال كدوم لشكرى؟»

گفتم «لشكر امام حسين».

افسر عراقى يك دفعه پريد. موهايم را گرفت به طرف

خودش كشيد.

داد زد «حسين؟ حسين خرازى؟»

چشم هاش انگار دو تا گلوله ى آتش; سرم را

انداختم پايين، گفتم «نه.»


+ نوشته شـــده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعــت10:55 تــوسط محمدرضا خاکسار |
اسم حاج حسين شش سال كُدِ فرماندهى لشكر بود



بى سيم صدا مى كند:

- محمد،محمد، حسين... محمد، محمد، حسين.

اسم حاج حسين شش سال كُدِ فرماندهى لشكر

بود. حالا هم كه حاجى شهيد شده، كد را عوض نكرده اند. ولى صدا ديگر صداى حاج حسين نيست. مى زنم زير گريه. حسن آقايى مى گويد «چرا گريه مى كنى؟ گوشى رو بردار.»




+ نوشته شـــده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعــت13:1 تــوسط محمدرضا خاکسار |
گفت : حاج حسین شهید شده ...

جاى كابل ها روى پشتم مى سوخت. داشتم

فكر مى كردم «عيب نداره بالأخره بر مى گردى.

مى رى اصفهان. مى رى حاج حسين رو مى بينى. سرت رو مى گيره لاى دستش، توى چشم هات نگاه مى كنه مى خنده، همه اين غصه ها يادت مى ره...»

در را باز كردند، هلش دادند تو. خورد زمين; زود بلند

شد.حتى برنگشت عراقى ها را نگاه كند. صاف آمد

پيش من نشست. زانوهايش را گرفت تو بغلش.

زد زير گريه.گفتم «مگه دفعه اولته كه كتك مى خورى؟» نگاهم كرد. گفت «بزن و بكوبشونو

كه ديدى.»

گفتم «خب؟»

گفت «حاج حسين شهيد شده».




+ نوشته شـــده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعــت21:54 تــوسط محمدرضا خاکسار |
همه بلند شدند، صحيح و سالم. غير از حاجى ...
از سنگر دويد بيرون. بچه ها دور ماشين جمع

شده بودند. رفت طرفشان.

گفتم «بيا پدر جان! اينم حاج حسين.»

پيرمرد بلند شد، راه افتاد. يك دفعه برگشت

طرف من. پرسيد «چى صداش كنم؟»

«هر چى دلت مى خواد.»

تماشايشان مى كردم.

حاج حسين داشت با راننده ى ماشين حرف

مى زد. پيرمرد دست گذاشت روى شانه اش

حاجى برگشت هم ديگر را بغل كردند.

پيرمرد مى خواست پيشانيش را ببوسد،

حاجى مى خنديد، نمى گذاشت. خمپاره افتاد.

يك لحظه، همه خوابيدند روى زمين. همه بلند

شدند: صحيح و سالم. غير از حاجى.

+ نوشته شـــده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعــت21:52 تــوسط محمدرضا خاکسار |
فكر مى كنم خواب ديده ام حاجى شهيد شده ...
 

قرار بود خط را به بچه هاى لشكر هفده تحويل

بدهيم، بكشيم عقب.

گفت «برو فرمانده هاى گردان رو توجيه كن، چه طور

جابجا بشن.»رفت توى سنگر.

نيم ساعت خوابيدم. فقط نيم ساعت. بيدار كه

شدم هر كس يك طرف نشسته بود، گريه مى كرد.

هنوز هم فكر مى كنم خواب ديده ام

....حاجى شهيد شده.

 





+ نوشته شـــده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعــت21:50 تــوسط محمدرضا خاکسار |
از بلاگ تا کربلا